مطالعات كلي استان مازندران
مطالعات كلي استان مازندران
- محدودة جغرافيايي استان مازندران
استان مازندران از شمال به جمهوري هاي شوروي و درياي خزر، از شرق به استان مازندران ، از جنوب شرقي و جنوب به استان هاي سمنان و تهران و از غرب به استان گيلان محدود ميشود.
- طول و عرض جغرافيايي استان مازندران
استان مازندران بين 35 درجه و 47 دقيقه تا 38 درجه و 5 دقيقه عرض شمالي و 50 درجه و 34 دقيقه طول شرقي از نصف النهار گرينويچ قرار گرفته است.
- محدودة طبيعي استان مازندران
محدوده طبيعي استان مازندران از دو قسمت آبي و خشكي تشكيل شده است كه بخش آبي آن شامل درياي خزر، مانند آب ها، تالاب ها و حوضچه هاي آبريز فرعي است و قلمرو خشكي آن نيز از نظر توپوگرافي به سه بحث جلگه اي، كوهپايه اي و كوهستاني تقسيم مي شود.
نواحي جلگه اي: از باندهاي ماسه اي كنار ساحل تا كوهپايه هاي البرز (تا ارتفاع صدمتر ) را در بر مي گيرد. جلگه ها مهمترين كانون تمركز جمعيت و فعاليت به شمار مي روند.
نواحي كوهپايه اي : از ارتفاع 100 تا 500 متر را شامل مي شوند. اين نواحي از نظر ميزان جمعيت و مراكز سكونتي، از تراكم كمتري برخوردارند.
نواحي كوهستاني : از ارتفاع 500 متر آغاز مي شوند، در اين نواحي تقريباً هيچ شهري وجود ندارد.
مساحت استان مازندران :
مساحت استان مازندران بر طبق آمارنامه سال 1356 در حدود 46645 كيلومتر مربع بوده است و مطابق آخرين تقسيمات سياسي- اداري كشور به حدود 42278 كيلومتر مربع تقليل يافته است.
برطبق آخرين تقسيمات ، استان مازندران به 17 شهرستان، 47 شهر، 44 بخش و 134 دهستان تقسيم شده است.
مذهب
شهرهاي قائم شهر و جويبار و نكا با 20 كيلومتر فاصله از مذاهب ابتدايي در سواحل درياي خزر اطلاع چنداني در دست نيست و ليكن از آثار بدست آمده در حفاري هاي شرق و غرب منطقه در هزاره هاي دوم و سوم قبل از ميلاد مشخص مي گردد كه مذهب بصورت پرستش انواع پديده هاي طبيعي وجود داشته است.
مذهب زرتشتي در مازندران و به ويژه در ناحيه، مازندران شرقي رواج داشته است و آتشكده ها به ويژه در مناطق كوهستاني تا سالها همچنان پابرجا بود.
به روايت تاريخ، دين اسلام در اوايل قرن دوم هجري جايگزين دين مزديسنا در طبرستان شد. در اين عصر حكام عرب كه از طرف خليفه در آنجا فرمانروايي مي كردند همه سني مذهب بودند. چندي نگذشت كه ادعيان علوي بر قسمتي از مازندران تسلط يافته و به اشاعه مذهب تشيع و به خصوص تبليغ عقايد مذهب زنديه پرداختند. مذهب زنديه تا زمان صفويان همچنان مذهب غالب بود ودر اين دوره مذهب شيعه جايگزين مذهب زنديه در مازندران شد واكنون ساكنين اين استان اكثراً مسلمان شيعه اثني عشري مي باشند.
نـژاد
آنچه از منابع تاريخي بر مي آيد از گذشته دور، دو طايفه بزرگ در سرزمين مازندران ساكن بوده اند. اول طايفه مارد يا مازد كه از ساحل شرقي رود هراز (آمل) به طرف مشرق (سرحد استرآباد و گرگان) سكني داشته اند و به روايتي اسم مازندران از همين طايفه گرفته شده است.دوم طايفه تاپوري يا تپورها كه ناحيه شمال غربي تا ساحل رودخانه ارس را براي سكونت اختيار كرده بودند و نام طبرستان يا تپورستان (تاپورستان) ويا تپولستان از اسم اين طايفه اشتقاق يافته است.
طي اولين قرن هجري قمري كلمه طبرستان به جاي پرشوارگر مورد استفاده بود.
در قرن هفتم هجري (13 ميلادي) هنگام حمله مغول ظاهراً نام طبرستان متروك و اسم مازندران متداول شد و از آن تاريخ عنوان عمومي اين ايالت شده است.
زبـان
مطالعات تاريخي نشان ميدهد كه زبان اوليه اهالي مازندران از زبان عمومي مردم ايران جدا نبوده است و همان مسير را تا رايج شدن زبان پهلوي در ايران طي نموده است.
رايج شدن خط و زبان پهلوي از سال 37 قبل از ميلاد اثرات زيادي در زبان مردم طبرستان برجاي نهاده است. حتي اكنون نيز مي توان گفت كه نيمي از كلمات و لغات زبان ساكنان منطقه مازندران، پهلوي است.
گويش هاي اين منطقه را ميتوان چنين ارزيابي نمود:
محدودة اصلي مازندران از نظر لهجه بين نوشهر و بهشهر ميباشد و هنگاميكه از نوشهر به طرف گيلان پيش مي رويم به تدريج اختلاطي بين گيلكي و مازندران بوجود مي آيد كه نهايتاً در منطقه تنكابن بصورت غالب گيلكي در مي آيد.
در مشرق نيز پس از بهشهر ويژگي هاي زبان مازندراني تغيير مي يابد و از اين ناحيه مراكز جمعيتي بصورت زابلي، تركمني و مازندراني تركيب يافته اند و حتي برخي از روستاها بصورت كاملاً زابلي و يا مازندراني وجود دارند.
كوتاهترين شهر كتالم و سادات محله از شهرستان رامسر با 265 كيلومتر فاصله از شهر ساري دورترين نقاط شهري به مركز استان مي باشد.
ويژگي هاي اقليمي استان مازندران
سواحل درياي خزر نه تنها از نظر ناهمواري ها ، بلكه از نظر شرايط آب و هوايي نيز تفاوت هاي زيادي را داراست.
عناصر اقليمي مانند بارش و دما از غرب به شرق در سواحل درياي خزر، تغييرات محسوسي را نشان مي دهند، بطوريكه از غرب به شرق از ميزان بارش سالانه ايستگاه هاي اندازه گيري شده كاسته شده و در مقابل ميانگين دماي سالانه از شرق به غرب افزايش نشان مي دهد.
ميزان بارش از 1234 ميلي متر در رامسر به 813 ميلي متر در بابلسر، 729 ميلي متر در قائم شهر مي رسد.
نوسانات در ميزان بارش ساليانه و تغييرات دمايي به خوبي در جريان آب رودخانه ها و حجم تخليه آب آنها بازتاب يافته و از طريق كاهش جريان آبهاي سطحي در چگونگي كشت و فعاليت هاي زراعي استان اثر مي گذارد.
رژيم بارش در اين نواحي، به تبعيت از منشاء توده هاي باران زا، از توريع فصلي ويژهاي برخوردار است. بدين ترتيب كه در تمامي ايستگاه ها، حدود نيمي از بارش سالانه، در فصل پائيز فرو مي ريزد.
برخلاف بارش، تغييرات دماي سالانه، در ايستگاههاي ساحلي درياي خزر چندان زياد نيست، ليكن گذار شرايط اقليمي از مرطوب به قاره اي موجب شده است كه در جلگه هاي شرقي مازندران، ميانگين دماي سالانه اندكي بيشتر از ديگر ايستگاهها باشد. ميانگين دماي سالانه 9/15 در رامسر، 7/16 در بابلسر مي باشد. چنين روندي در تغييرات دماي ماه هاي خرداد، تير و مرداد بيشتر محسوس است. ميانگين دماي ماه هاي فوق به ترتيب در ايستگاه رامسر به 3/22 درجه، 25 درجه و 1/25 درجه سانتي گراد افزايش مي يابد.
آمارهاي موجود از شرايط حاد در نظام بارش، حاكي از آنست كه در سال هاي مختلف ضايعات محيطي زيادي بوجود آمده است. مثلاً در مهرماه 1341 و آبان ماه 1342 در رامسر به ترتيب 252 ميلي متر و 191 ميلي متر بارش در طي فقط يك شبانه روز ريزش كرده است.
پي آمدهاي يك چنين نظام بارش را در اثرات فيزيكي حاصل از تخريب، حمل و رسوب گذاري مواد تخريبي نبايد از نظر دور داشت. به ويژه در طراحي هاي كالبدي فضاي شهرها،روستاها، راهها و پل ها ويژگي و خصلت هاي نظام بارش، پيوسته بايد مورد ارزيابي وتوجه دقيق قرار گيرند.
زمين شناسي استان مازندران
زمين شناسي استان مازندران شامل قسمتي از رشته كوههاي البرز با امتداد شرقي –غربي است كه با چين خوردگي هاي آلپي شكل گرفته و شمال كشور را از ايران مركزي جدا مي نمايد.
ارتفاع منطقه مازندران بين 28 متر زير سطح آبهاي درياي آزاد تا 3701 متر بالاي سطح دريا در قلهاي واقع در آهك هاي لاز، منتهي اليه جنوب غربي منطقه متغير است.
قديمي ترين سنگ هاي شناخته شده در منطقه مربوط به دوره پرمني و جديدترين آن رسوبات دوران چهارم است كه قسمت اعظم آنها مدفون بوده و در سطح زمين تظاهر ندارد.
اولين نشانه هاي كوهزايي آلپي- در اين استان از اواخر دوره ترياس از دوران دوم نمايان شده و طي آن قسمتي از زمين هاي منطقه از زير آب بيرون آمدند.
در اواخر دوره ژوراسيك قسمت هايي از كوههاي البرز كه امروزه محل انباشت كانسارهاي مهم زغال سنگ منطقه است از آب خارج شد.
قسمت هاي جنوبي منطقه از رسوبات مخروطه افكنه هاي رودخانه هاي سفيدرود،هراز، بابل و رودخانه هاي متعدد ديگري كه از ارتفاعات
البرز سرچشمه مي گيرند پوشيده شده اند.اين رسوبات در مناطق پايكوهي، با نظم رسوبي معيني از دانه درشت به دانه ريز، به هم اتصال يافته و تقريباً تمام اين مخروطه افكنه ها به هم متصل شده و زمين هاي زراعي خوبي را بوجود آورده است .
از دوران كرتاسه، تشكيلات آهكي در منطقه مشخص بوده و بعد از آن در دوران سوم با ماسه سنگ هاي خشن و متناوب بصورت مجموعه اي عمل مي نمايند.
اين گسل ها عبارتند از:
گسل هاي با امتداد شمال غربي – جنوب غربي
گسل مازندران – خزر
گسل هاي با امتداد شمال شرقي – جنوب غربي.
گسل هاي با امتداد تقريباً قائم يا شمالي – جنوبي
به علت خطرات ناشي از زمين لغزش و تكان هاي ناشي از زلزله، امتدادهاي ساختماني در استان مازندران تقريباً شرقي – غربي است و جاده هاي اصلي نيز عموماً در جهت عمود بر اين امتدادها واقع شده اند.
محيط زيست
همزمان با تحولات اقتصادي و اجتماعي كشور ودگرگوني هاي بنيادي در نظام اقتصادي كشور و سوق دادن آن به سمت يك جامعه مصرفي و انتقال نيروي كار مولد از بخش كشاورزي به بخش صنعت در دهه هاي گذشته و به تبع آن گسترش بي رويه شهرها و شهرك ها و ايجاد كارخانجات صنعتي در حاشيه شهرها، مسائل و مشكلات زيست محيطي نيز در دو كشور رو به افزايش گذارد.
آب و هواي مازندران در گزارشهاي سفرنامه ها و متون تاريخي
با بررسي گزارشهاي سفرنامه ها ومتون تاريخي درمي يابيم آنهايي كه در فصل تابستان به مازندران و ساري آمدند، به شدت از بدي هواي آن ناليده اند و در زمستان هم از گل و لاي راه ها، از آب ساري كمتر گله داشتند اما بجاي آن پشه و كك امان از آنها مي گرفت. مشكل نان كه به سبب رطوبت هوا و باتلاقي بودن زمينها و جنگلي بودن بيشتر جلگه ها، كه امروز اثري از آنها نيست، امكان كشت گندم را محدود مي كرد، مردم به ناچار نان برنجي مي خوردند و بناگزير هرسه وعده غذاي روزانه را با برنج بسر مي بردند. تاجايي كه وامبري جهانگرد مجارستاني در ساري به سبب
كمبود و گراني نان به ناچار از گوشت قرقاول كه خيلي فراوان بود استفاده كرد، شاهزاده سيف الدوله در سفرنامه خود درباره آب و هواي مازندران نوشته است: ((مازندران مملكت بسيار خوبي است، به اعتقاد راقم حروف جهنمي است پس از نعمت چراكه در تابستان به شدتي بدهوا و گرم مي شود و آن قدر پشه و كك و مار دارد كه انسان توقف در آن ملك را نمي توان كرد، زمستان كه وقت خوشي هواي آن جاست و حيوانات موذي نيستند باران و گل مجال زندگاني و حركت نميدهد.))
ميرزا ابراهيم دربارة آب و هواي مازندران واختلاف آن در شهرهاي اين ديار نوشته است:
((آب و هواي ساري از بارفروش بهتراست)).
در حدودالعالم درباره فرآورده هاي كشاورزي و توليدي ساري، كه خود اشاره اي است به آب و هواي اين منطقه، آمده است:
((ساري شهريست آبادان و با نعمت و مردم و بازرگانان بسيار و از وي جامه حرير و پرنيان و خا و خيزد و از وي ما زعفران و ما صندل و ماخلوق خيزدكي {كه} به همه جهان از آنجا برند.))
ابن اسفنديار دربارة هواي ساري در فصل تابستان – بويژه سال 272هـ.ق نوشته است:
((علي بن سرخاب پيش محمدزيد {از علويان} فرستادكه من در بيعت و طاعتم امام محمد و حسودان خصم من است با او يك جاي نخواهم بود و آب ساري به تابستان سازگار نيست)).
شاردن كه در روزگار حكومت شاه عباس اول صفوي از مازندران ديدار كرده است ، درباره بدي آب و هواي منطقه نوشت:
((سرزمين مازندران پيش ازشاه عباس كاملاً باير و خالي بود،اين پادشاه فاتح بزرگ و سياستمدار عظيم عده بسياري از مردم ارمنستان و گرجستان را بدانجا كوچ داد، مادر شاه عباس مازندراني و بالنتيجه خود پادشاه نيز منتسب بدان ناحيه بود، شاه عباس مي گفت اين سرزمين زادوبوم حقيقي مسيحيان است شراب و خوك دراين ناحيه فراوان و بقدر مايحتاج آنها كاملاً موجود است، شاهنشاه دستور داد شهرهايي در اين كشور بنا كردند، و قصرهاي عاليه اي ساختند، ولي آب و هواي بد محل به قدري با توجهات و طرحهاي وي منافات داشت كه هنگام اقامت من در مازندران در ملاقات دربار مشاهده كردم كه در طي چهل سال تعداد مسيحيان به چهار هزار وصد خانواده تقليل يافته در صورتي كه سابقاً چنانكه تأكيد مي كنند بالغ بر سي هزار بوده است.
اسقف فرح آباد كشيش كهنسال و خوب ارمني كه به خصوصيات محيط اين منطقه كاملاً آشنائي داشت مكرر برايم مي گفت كه اگر حاصلخيزي و پرمحصولي اراضي مازندران نبود اين ناحيه به علت بدي آب و هوا مبدل به صحراي لم يزرع مي گشت، از آخر آوريل بايستي به كوهستانها كه در فاصله بيست و پنج يا سي فرسنگي است كوچ كرد و سواحل را به علت حرارت شديد وغيرقابل تحمل كه حتي آنها را نيز خشك مي نمايد ترك گفت چون تابستان موذي ترين آب روي زمين فقط در اينجا پيدا مي شود.))
قزويني (600-680 هـ.ق) دربارة فرآورده هاي كشاورزي تبرستان ، كه به شرايط جوي منطقه ارتباط دارد،آورده است:
((ساكنان تبرستان امروزي به پرورش كرم ابريشم و استثمار گوسفندان اهتمام مخصوص دارند،سرپوشهاي نازك و دستاوردهاي مردانه ابريشمي و پشمينه كه بافت تبرستان است،در لطافت و زيبائي بي نظيرند، هرساله مقدار زياد ابريشم از تبرستان به ساير ممالك صادر مي شود)).
درختي در تبرستان هست زهر ماهي است، اگر كمي از چوب آن درخت را در رودخانه بيندازند هزاران ماهي گنده مرده بروي آب آيند)). 2
تاريخ زندگي در مازندران
دانشمندان زمين شناس معتقدند مازندران در اواخر دوران اول زمين شناسي از آب سر برون آورد و در دوران سوم، كوههاي البرز پديدار گشتند كه بر آمدن كوهها موجب راندن آبها به شرق يا غرب و قطعه قطعه شدن درياي ((تتيس)) گرديد كه درياي خزر بازمانده اي از اين درياي بزرگ است.
هرودت (484-425 پيش از ميلاد) دربارة كاسپين (خزر) چنين نوشته است:
((… درياي كاسپين درياي ديگري است كه طول آن را كشتيهاي پارويي در مدت 15 روز و عريضترين جاي آن را به مدت هشت روز مي پيمايند)).
تاكنون يكي از قديميترين فسيلهاي كشف شده از انسان در مازندران مربوط به كشفيات كاوشگران از جانب دانشگاه پنسيلوانياي آمريكا است كه در سال 1330 خورشيدي در دو غار به نام ((غار كمربند)) و ((غار هوتو )) در بهشهر مازندران كشف شد. اين هيأت در طول چهار هفته كار،
كف سنگ آهكي غار ((هوتو)) را حفر كردند و به آثاري از تمدنهاي ((عصر آهن خام)) و ((عصر برنز)) و در عمق پايينتر به((عصر مس )) و پايينتر از آن به ((عصر سفال)) و سنگ تراشيده دست يافتند.
در اين قسمت از عمليات آثاري كشف شد كه نشان مي داد انسانهاي دوران مذكور، در دوره اي خاص از مرحلة شكار حيوانات گذشته و در دوره اي ديگر به شباني و رام كردن حيوانات و سپس به دورة زراعت رسيده اند.
بيست پا پايينتر از طبقات مذكور، زير يك قشر سنگريزه هاي سخت دورة يخچالها، استخوانهاي فسيل شده انسانهايي به دست آمده كه ظاهراً دايره وار كنار هم نشسته و طاق غار بر آنها فرود آمده بود. با مطالعة آلات سنگي و استخوانهايي كه در آن حوالي يافته شد چنين استنباط مي كنند كه شايد اولين بار بشر كامل در اين حدود از جهان به كار كشاورزي پرداخته و بساط تمدن را در آن حوالي گسترانيده است.
از مشخصات غار((هوتو)) دانسته شد كه اسكلت انسانها از لحاظ استخوان بندي واز حيث دست و پا فرق محسوسي با انسان كنوني ندارند و طول قدشان 170 سانتيمتر بوده است. منتها جمجمة آنها كوچكتر ودندانهايشان همه سرپهن و آسيايي و مربوط به دورة علفخوارگي انسان بوده است.
با توجه به اينكه فاصلة آخرين دورة يخبندان را با زمان حاضر بين پنجاه الي يكصد و پنجاه هزار سال دانسته اند، عمر فسيل سه انسان كشف
شده را در غار((هوتو)) ، هفتاد وپنج هزار سال تخمين زده اند.
استخوانهاي كشف شده در اين غار با استخوانهاي نيمه انسان ماقبل تاريخ كه پيشتر كشف شد و احتمالاً در همين دوره مي زيست تفاوت آشكار دارد.
جمجمة انسان غار ((هوتو)) متعلق به انسان كامل و جديدي بود كه تا آن زمان فقط در جنوب درياي خزر يافت شده و چنين پنداشته اند كه آنها نياي مستقيم بشر امروزي بوده اند.
لوئي واندنبرگ، استاد دانشگاه بروكسل، چنين نظر دارد:
((آثاري كه از غارهاي ((كمربند)) و ((هوتو)) پيدا شده همه مكمل يكديگرند. به ما اجازه مي دهند كه در ناحية مازندران تحول وجود انسان را از دورانهاي يخبندان تا عصر حاضر مشخص نماييم)).
يافته هاي غار هوتو و كمربند عبارتند از:
1- غار هوتو: يك جفت استخوان بسيار بزرگ ران، استخوان بندي مردي بالغ، استخوان ساعد. استخوان بندي دو زن، شاخها و استخوانهاي يك نوع آهو، استخوانهاي موش درشت صحرايي واستخوانهاي سگ دريايي.
2- غار كمربند: سر يك استخوان بازوي انسان، استخوانهاي دختر 12 ساله و استخوانبندي يك مادر جوان و كودك شيرخوار در آغوش براساس كشفيات باستان شناسی1در زير خاكهاي رسوبي و شن دار آمل، دندان كرسي فيلي كشف شد كه دهها هزار سال از انقراض نژادش مي گذرد.
و با كشف آلات و ادوات در سواحل بحر خزر مشخص گرديد كه قبل از ورود آرياييها انسان و حيواناتي نظير ساكنان منطقه جنگلي گرمسيري در اين منطقه به سر مي برده اند.
آنچه مسلم است به دليل عدم بررسي منظم و مستمر باستان شناسي، تاريخ زندگي انسان وسير تدريجي تمدن آن در مازندران كه به دوران علف خوارگي و پيش از عهد يخبندان مربوط مي شود دقيقاً مشخص نگرديدتا سهم مردم مازندران در بنيان نهادن تمدن بشري معلوم شود.
مردمان بومي مازندران قبل از آرياييها
قبل از سه هزار سال پيش از ميلاد مسيح كه قوم ((آريا)) به فلات ايران سرازير شدند چهار گروه مشخص مردم بومي در اين سرزمين به شيوة چادرنشيني، بيابانگردي و گله دار و شكار زندگي مي كردند.
نام يك گروه از اين گروهها به نام ((مردها)) (مارد-آمارد) است كه بخشي از مازندران محل زندگي اين گروه بومي بوده است.
دربارة دين و زبان اين گروهها اطلاع دقيقي در دست نيست،اما مي توان حدس زد كه به گله داري ، دامپروري ، كشاورزي ، ماهيگيري و شكار پرندگان اشتغال داشته اند.
اين گروهها از آهن، چوب، سنگ و دوكهاي نخ ريسي استفاده مي كرده اند و به دريانوردي، ريسندگي و بافندگي ، آهنگري،درودگري و كشاورزي آشنا بودند.
آرياييها به هنگام ورود خود به اين منطقه به حرفه هاي مردمان بومي نيازمند بوده اند.
ماردها يا مردها خود سه دسته بودند كه سر دودمان آنها دسته اي به همين نام،يعني گروه ((مردها)) خوانده مي شوند. برخي از استادان، لاهيجان تا گرگان را محل زندگي گروه مردها مي دانند، كه قسمت جنوبي اين سرزمين، حد فاصل دو شهر باستاني ساري و دامغان را ((پاتشوارش)) مي ناميدند.
تپورستان باستاني، تبرستان و مازندران 2
نام تپور را در كتابهاي مورخان و جغرافيدانان و جهانگردان دورة پيش از ميلاد و دورة ميلاد و همچنين در كتابهاي اروپاييان((تاپور)) مي بينم كه فتحه و الف را در لاتين با يك حرف A مي نويسند. نام ((تپور)) در دورة ساساني بعد از تحول زمان پهلوي اشكاني به پهلوي ساساني به ((تپر)) به هنگام تسلط اعراب، اين سرزمين را به زبان عربي ((طبر)) و سرزمينشان را طبرستان خوانده اند كه نام ديگر مازندران است.
همچنين دربارة وجه تسميه طبرستان، نوشته اند:
((تاپوري اسم طايفه اي جنگجو بوده كه در طبرستان سكني داشته و چون طبرستان را”طاپورستان” هم نوشته اند. معلوم مي شود معناي اين كلمه ناحية قوم تاپوري مي باشد و طاپورستان به مرور، طبرستان شده و در آن ازمنه تمام مازندران موسوم به اين اسم بوده،اسكندر كبير مدتها با طايفة تاپوري زد و خورد كرد و نتوانست مملكت آنها را متحد كند. آخرالامر از اين كار صرفنظر نمود)).[i]1
((تاپور)) اقوامي بودندكه قبل از آرياييها در مازندران(طبرستان) ساكن و مسكن آنان را تاپورستان ناميده اند كه بعدها طبرستان شده. بنابر روايت ((دليوس)) دوست آنتوان كه در لشكركشي بر ضد پارتها همراه قيصر بود و از جمله فرماندهان لشكرش محسوب مي شد، ميان ((ورا)) و رود ارس كه سرحد ارمنستان و آتروپاتي (آذربايجان) است 2400 استاد3 راه است، همة زمين آتروپاتي خرم و خندان و برومند است،اما ناحية شمالي آن تمام كوهستان سرد سخت است و در آنجا جز قبايل كوهستاني كسي منزل ندارد، از قبيل: ((كادوسيها، امردها،تاپورها و كوريتها)).
دياكونوف در تاريخ ماد در قرن نهم(ق.م) ساكنين سواحل جنوبي خزر را بعد از هركانه(گرگان) به ترتيب: تپوران، امردان، گِلان، كاسپيان و در غرب كاسپيان ساكنين كادوسيان ذكر كرده است.
آريا مردي
مردمان هند و اروپايي درسه هزار سال قبل از ميلاد مسيح كه از جايگاه خود در شمال به دليل نداشتن چراگاه كافي، افزايش جمعيت، كمي آذوقه مهاجرت كرده به تكاپوي جايي وسيعتر به سمت جنوب روانه شدند. هنگامي كه به جنوب شرقي رسيدند دسته اي به طرف هندوكش (آرياييهاي هندي) و دستة ديگر به سمت فلات ايران حركت كردند، (آرياييهاي ايراني) تيره اي از اين دسته چون از خاك ((ورگانا)) (گرگان) گذشتند به سرزمين مردها (امردها – آماردها) رسيدند و آن سامان را سبز و خرم و پر از درختان و آب بندانها و رودخانه ها و پرندگان و گياهان گوناگون ديدند كه مورد پسند آنان واقع گشت و در آنجا اقامت گزيدند.
چندي نگذشت كه مهاجران به دليل نمناكي هوا و زمين و ناخوشيهاي گوناگون بومي دچار مرگ و مير و تنبلي و تن آسايي شده و نياز به كار مردمان بومي پيدا كردند كه به ناچار از شكنجه ها و آزار و اذيت ميزبانان دست كشيده راه هم بستگي و خويشاوندي را باز نمودند كه در نتيجة آميزگاري نژاد نوين ((آريا مردي)) پديد آمد.
قبل از آن نيز مازندران به بخش بزرگي از تبرستان اطلاق مي شد. البته چون اداي واژة مارداندران سنگين است اين احتمال خيلي ضعيف هم هست كه كلمة مازندران از مارداندران شكل گرفته باشد.
((ابن اسفنديار))، پدر تاريخ مازندران، كلمة مازندران را ((موزاندرون)) ،يعني سرزمين داخل كوهي به نام ((موز)) كه از گيلان تا لار امتداد داشته مي داند.
برخي نيز عقيده دارند كه هنوز در پاره اي از نقاط مازندران به كوه ((موز)) گفته مي شود.
برخي هم ((ماز)) را به معني ((دژ)) گرفته اند كه مازيار پسر قارن دژهايي در نقاط حساس و سوق الجيشي كوهستان اين منطقه ساخته بود و از اين رو مازندران، يعني سرزمين داخل اين مازها (دژها)2.
گفته شد از چهار گروه بومي ساكن در حاشية جنوبي درياي خزر، حد فاصل بعد از گرگان تا آمل،همچنين قسمت شرقي اين منطقه از بعد از گرگان به طرف غرب، طايفة تاپورها ساكن بودند كه سرزمينشان تپورستان (تبرستان) ناميده مي شد.
طايفة آماردها (مردها – ماردها) نيز از آمل به طرف شرق سكونت داشتند كه سرزمينشان،بنا به قولي ((مردانداران)) يا((مارداندرون)) ناميده شد كه طايفة ماردرا ((مازد)) هم گفته اند. واژة مازندران از سدة هفتم هجري ((از زمان سلجوقيان)) جانشين نام تبرستان گرديد و به موازات آن به كار رفته است.4
تبرستان در دورة هخامنشيان
(559-330 پيش از ميلاد) سپاه تبرستان به همراه كورش هخامنشي
مردها و تبريها مردماني خودسر، زمخت، سركش و تندخو بودند. به جز سران خانواده، به فرمان هيچ كس سر فرود نمي آوردند، گفته شده هخامنش (730 پيش از ميلاد) و به گفته اي كوروش بزرگ (500-529 پيش از ميلاد) پسر چوپاني از خانواده مردها بود،كه از شدت احتياج ناگزير به راهزني شد و سپس به پارس گريخت و به بزرگواري رسيد)).
دكتر بهرام فره وشي در ايرانويج مي گويد:2
((روش بام سازي در نخستين گورهاي دوران هخامنشي مانند آرامگاه كوروش بزرگ نمودار آن است كه اين قوم ايراني پيش از آمدن به فلات ايران چندين سده در نواحي باران خيز ساحل غربي و جنوبي درياي خزر زيسته اند و از آن راه به فلات ايران رسيده اند.))
شاهنشاهان هخامنشي به هنگام لشكركشي باج به تبريها و مردها مي فرستادند و از آنها چريكهايي براي انداختن فلاخن، تيراندازي و كمانداري، نيزه پراني و شمشيرزني كه درهمة اينها ماهر بودند مي خواستند و براي آنها ارزش بسيار قائل بودند.
به هنگام جهانگشايي كوروش كبير، چندين هزار چريك سواره و پياده از مردم تبرستان و مازندران به همراه سپاه او بودند در نبرد سارد گفته شد ((محاصره سارد14 روز طول كشيد، كرزوس در قلعه سارد محاصره شد در اينجا هم يكي از ايرانيها از تيرة (مارد) كه يكي از تيره هاي پارسي بود توانست از جاي سخت گذاري بالا رود و قلعه را بگشايد.دژ كه تصرف ناشدني تصور ميشد و پس از 14 روز به دست پارسي ها افتاد.
و در جنگ يونان (545 پ.م ) و نبرد شهر بابل و پيروزي و تاجگذاري شاهنشاه ايران، كورش كبير در آن شهر (538 پ.م) و در جنگ خشايار شاه با يونانيان به سپهسالاري آريامرد (آريومردوس) برادر آتي فيوس، سردار نامي ايران، نيز چريكهاي مازندراني (تبريها و مردها) شركت داشتند.
مازندرانيها (تبريها – مردها ) در آخرين جنگ داريوش سوم آخرين پادشاه هخامنشي با اسكندر مقدوني در گوگمل (330-پ.م) تحت فرمان فراتات (فرهاد) با دلاوري تمام جنگيدند و مسئول نگهباني شاهنشاه و خاندان او نيز بودند.
تبرستان در تقسيمات كشوري هخامنشيان
همانگونه كه گفته شد در زمان كوروش و پسرش كمبوجيه به هنگام لشكركشي و جنگ با بيگانگان پول براي سران تپورها و مردها فرستاده مي شد و در مقابل آن، چريك از مازندران اعزام مي گرديد اما در زمان داريوش اول پسر كمبوجيه(523-486 پ.م) سازماندهي كشور ايران به شكلي نوين منظم گشت.
سرزمينهاي تحت حكومت هخامنشي به بيست قسمت تقسيم شد كه هر قسمت آن را ((ساتراپ)) ميناميدند. كنارة درياي خزر (كاسپين) ساتراپ پانزدهم و ماليات سالانة آن براي ادارة امور كشور 250 تالان و به گفته اي طوايف سواحل جنوب بحر خزر ساتراپ نشين يازدهم و ماليات آن هم 200 تالان نقره2 هردوت در زمان داريوش ولايات خزرنشين را جزء ساتراپ يازدهم و آماردها را در زمره ساتراپ نوزدهم مي داند.
هخامنشيان كه جانشين آسورها –بابلي ها-ليدي ها و مادها شدند شاهنشاهي عظيمي را تشكيل دادند كه تا آنگاه در جهان سابقه نداشت. رودخانة فرات كشور هخامنشي را به دو بخش تقسيم مي كرد: بخش غربي شامل آسياي صغير كه هيركاني (استان گرگان) شامل منطقه اي از شمال به درياي كاسپين (خزر) از جنوب به پارت و از مغرب به ماد و از مشرق به مرو محدود بود و كميسن (قمس دورة اسلامي) نزديك دامغان شهر صددروازه و زدراكرته (Zadrakarta) كه گفته شده شهر ساري امروزي است از شهرهاي عمدة اين استان بود.1
راههاي تبرستان در زمان هخامنشي
عمده راههاي سرزمين تپوريها و مردها در زمان هخامنشي عبارت بود از :
الف) راه آمل به طرف غرب از كنارة درياي خزر به سرزمين گلاي كوچك و بزرگ (گيلان و تالش)،
ب) راه شمالي از آمل به جانب بندر تاريخي دريا بار،
(اين بندر حد فاصل بين فريدون كنار و محمودآباد قرار داشت كه در دورة ساساني به دست روميان سوزانيده شد. در قرن نهم هجري هم بندري آباد بوده و سيد ظهيرالدين مرعشي در تاريخ طبرستان از اين بندر نيز نام مي برد.)
ج) راه شرقي از آمل به طرف وركانا (گرگان)
د) راه جنوبي از آمل به طرف ركه (استان ري) و كوميس (سمنان و دامغان و بسطام).
اسكندر از اطاعت فرهاد و ساتراپ تبرستان خشنود شد،اما از اينكه بزرگان مازندران به نزدش نيامده و سر فرود نياوردند و او را فاتح نخواندند برآشفت و به اتفاق فرهاد كه فرمانرواي قسمت دشت تبرستان بود به جانب آمل روانه گشت. اسكندر طبق معمول بعدها قسمت شمالي تبرستان را كه دشت و هموار است را به چنگ آورد و سپس به قسمت جنوبي كه كوهستاني و جنگلي است، حمله برد، اما در آن ناحيه باز ايستاد، زيرا تبريها با شيوة خود با كاشتن درخت نزديكي به هم و فروكردن شاخ و برگ آن در زمين كه منجر به جوانه هاي تازه مي شد و بصورت سدي پيچيده كه همانند تور ودام به دست مي آمد در آن جاي گرفته، استقامت مي كردند.
اسكندر از حملات تبريها در جنگل و روي درختان بلند كه كمينگاه آنان بود به ستوه آمد و تلفات بسياري متحمل شد و بدتر از همه بوسفيال (بوسفال) اسب مورد علاقة او را هم تبريها ربودند. اسكندر خشمگين شد و فرمان داد جنگل را آتش بزنند، اما با اين شيوه هم نتوانست كاري انجام دهد كه سرانجام به بازگرداندن اسبش و برگشت از تبرستان راضي شد و فرهاد را مانند گذشته به ساتراپي تبرستان گماشت(سال 330 ب. م) در هر صورت اسكندر نتوانست از طريق جنگ تبرستان را مسخر كند.
تبرستان در زمان اشكانيان
پارت يا پارثوا نام گروهي از مردم بومي ساكن ايران قبل از ورود آرياييها است كه اين قوم در منطقة خراسان (بخشي از سرزمين باكتريان) زندگي مي كردند و اين بخش را به نام آن قوم سرزمين پارت ناميدند.
سلسلة هخامنشي به وسيلة سلوكيهاي مهاجم منقرض شد (330 ق.م) و بعد از 126 سال دولتي به وسيلة اين قوم در سال (256 ب.م) در پارت و سپس در ايران به نام سلسلة اشكاني پديد آمد.
در فاصلة انقراض هخامنشي تا اوايل سلسلة اشكاني، تبرستان منطقه اي مستقل بود تا اينك اشك سوم تبرستان را به قلمرو حكومت اشكاني در آورد.
بعدها تبريها شوريدند و به مدت سه سال با اشك پنجم (181-173 پ.م) جنگيدند كه سرانجام، شكست خورده، عده اي به تبعيد به خراسان و برخي به سر دره خوراكس (خوار و ورامين امروز) فرستاده شدند. اشك پنجم، همچنين تيرة مردها را از تبرستان كوچانيد و بدين ترتيب ديگر از دستة مردها در مازندران نامي ديده نمي شود و به دنبال آن تبريها در تبرستان ماندگار شدند.
اما به دليل پايداري مردم تبرستان در كيش يكتاپرستي مزديسناي زردشت كه در زمان اشكانيان از قدرت اين دسته كاسته شده بود. موجب جنگ خونين سه ساله مردم تبرستان با پادشاه اشكاني (اشك پنجم) گرديد كه نشان دهندة قدرت استقامت و پيشرفت در امور تدافعي تبريهاست. اشتغال پستهاي بالاي كشوري و لشكري در خاندان پارتها و وابستگان به دربار و عدم توجه به ديگر اقوام تحت قلمرو حكومت اشكاني عملاً ارتباط معنوي تبرستان را با سلسله اشكانيان قطع نمود، بنابراين ارتباط تبريها با اشكانيان استواري چنداني نداشت. در زمان اشكانيان خاك ديلمان خاك ديلمان و گيلان و دماوند بر خاك تبرستان افزوده شد. اشكانيان ابتدا دامغان (صد دروازه) را پايتخت خود كردند كه با تبرستان همسايه بود و نيمي از سال را شاهان اشكاني در تبرستان و گرگان به سر مي بردند، در زمان اشكانيان اصولاً حكومت ملوك الطوايفي و غير متمركز بود.
تبرستان در زمان ساسانيان (26/224-52-651 ميلادي)
اردشير بابكان سرسلسلة ساسانيان با برانداختن اردوان پنجم، آخرين پادشاه اشكاني، بر تخت سلطنت نشست.
يكي از بزرگترين روحانيان زردشتي پايان دورة اشكاني ، شخصي به نام ((تنسر)) است كه از بي توجهي اشكانيان به دين زردشتي در رنج بود.
بعد از پيروزي سلسلة ساساني، تنسر كه در اين پيروزي اردشير سهم بسزايي داشت به فرمان اردشير شاهنشاه به نود تن از شاهان محلي ايران زمين نامه نوشت. يكي از اين نامه ها كه قديميترين سند تاريخي سياسي باقيمانده ازعهد ساسانيان است و شايد هم مهمترين متن تاريخ عهد ساسانيان ((نامة تنسر)) به پادشاه تبرستان است2 كه از او خواسته است اردشير سرسلسلة ساسانيان را حمايت نمايد.2 3
اين نامه نشان ميدهد گُشْنَسْب دادگر شاه فرمانرواي تمامي تبرستان بوده است. اين نامه در پاسخ نامه اي است كه پادشاه تبرستان براي موبد موبدان (تنسر) فرستاده بود.
در اين زمان از هفت خانواده (پهلو) يادگار سازمان نوين هخامنشي در سلسلة ساسانيان كه حتي در انتخاب شاهنشاهان نيز توانا بودند دو خانواده (اسپهبد سوخراي كارن پهلو) ملقب به هزارپاد (پاد=بزرگ) فرمانرواي سجستان (سيستان) و خانوادة (اسپهبد شاپور مهران پهلو) از مردم ري و فرمانرواي آن، قدرتي بيشتر داشتند با نفوذ اسپهبد سوخرا بعد از مرگ ((پيروز يكم )) قباد پسر او كه پدر انوشيروان ساساني است به سلطنت رسيد و اسپهبد سوخرا به پاس اين خدمت فرمانده كل سپاه ايران گرديد. توانايي اسپهبد سوخرا به پاس اين خدمت فرمانده كل سپاه ايران گرديد. توانايي اسپهبد سوخرا، قباد شاهنشاه ساساني را هراسناك كرده، سرانجام قباد او را به قتل رساند. سپس پسرش انوشيروان كه هنوز نوجوان بود به فرمانروايي تبرستان جنوبي منصوب و او را به لقب پاتشوارگر شاه سرفراز نمود و سلسله پادشاهي تبرستان در خاندان گشنسب دادگر شاه همچنان پابرجا ماند. ظاهراً موضوع فرمانروايي انوشيروان در تبرستان جنوبي با پادشاه خاندان گشنسب دادگر شاه مغايرات نداشته و يا اينكه بخش جنوبي تبرستان با انوشيروان و بخش شمالي با خاندان گشنسب دادگر شاه بوده است.
گرچه گفته شد كه پس از برافتادن خاندان گشنسب ، كيوس فرمانرواي ناحيه پاتشوارش شد بعد از قباد، پسرش انوشيروان به سلطنت رسيد و كيوس برادر انوشيروان در تبرستان جنوبي فرمانروا شد كه مقر او پدشوارگر (غارنكوه=سوادكوه) و به قولي در لاريجان و به گفته كريستين كه قولي معتبرتر است در بخش جنوبي ساري كه آثار باستاني بسياري را در خود دارد مستقر شد. اين منطقه كيوس سرا(كياسر )3 ناميده شد.
از طرفي اسپهبد سوخراي كارن پهلو به دست قباد پدر انوشيروان به قتل رسيد و چون بيگناه بود انوشيروان در صدد دلجويي از اين خاندان بود كه هيچ اثري از آنها نمي يافت تا اينكه اين خاندان در زمان سركوبي خاقان ترك كه به سوي خراسان و گرگان و تبرستان هجوم آورده بود در جنگ، گروهي بر عليه دشمن جنگيدند و ناشناس به راه خود رفتند. در نتيجه توجه انوشيروان به اين گروه ناشناس كه به نفع او جنگ كرده بود جلب گرديد، سپس مشخص شد كه آنان از فرزندان سوخرا هستند. انوشيروان از اين اتفاق شادمان شد و برابر ميل آنها هريك از پسران را در مناطقي فرمانده كرد.
كارن (قارن ) پسر كوچكتر سوخرا را به همراه خود به تبرستان آورده و منطقة آمل به انضمام لپور (لفور سوادكوه) ، همچنين پريم (فريم بخش جنوبي شهرستان ساري) را كه قبل از اسلام پاتشوارش و در دورة اسلامي غارنكوه مي خواندند به قارن واگذارد.
انوشيروان بعد از اين انتصابات به مدائن بازگشت.
وضعيت اجتماعي – سياسي – اقتصادي تبرستان در دورة ساسانيان
مردم تبرستان همچنان پيرو كيش زردشت پيامبر ايراني بودند. زبان مردم آميخته به زبان پهلوي و كماكان اداي كلمات با شتاب بود، زبان امروز تبريها نيز پس از آن همه آميختگي با زبانهاي بعد از اسلام هنوز يكي از كهنترين زبانهاي بومي ايران به شمار مي رود. زبان امروز تبريها در قسمت كوهستاني و مناطق دوردست كه كمتر در معرض تغييرات بود، با زبان قسمت دشت و شهرها متفاوت است. زبان امروز مازندرانيها از بقاياي زبان هند واروپايي است كه در آغاز زبان ماد شرقي بوده.
تبريها انسانهايي خوش سيما باچهرة خندان و چشماني درخشان و دوربين (به سبب خوردن شير و پياز) و چهرة باز (به سبب خوردن سبزي) تني پرمو، ابرواني كشيده و پرپشت داشته اند. آنان ريش خود را مي تراشيدند و موي سر را نگاه ميداشتند. ويژگيهاي ديگرشان عبارت است از : چشماني مشكي، بيني كشيده، پيشاني باز، لب كلفت، گونه سرخ. تبريها دستمال رنگارنگ ابريشمين يا كتاني براي جلوگيري از ناپاكيها بر گردن مي بستند. اندامشان به سبب خوردن برنج، پرگوشت و نرم و به ورزش گوي و چوگان علاقة فراوان داشتند و از آلات موسيقي تنبور را بيشتر از همه دوست مي داشتند.
تبريها از هر جهت خودكفا و به هيچ يك از مناطق از نظر محصولات كشاورزي و معدني نيازي نداشتند.
در سرزمين طبرستان همه نوع غلات و ميوه جات سردسيري و گرمسيري (زعفران-خرما) ، پنبه و كنف، نيشكر، مركبات ، انگور ، به دست مي آمد.
پرورش كرم ابريشم ،زنبور عسل ، مرغ خانگي ، گاو ، بزو گوسفند شيرده از وظايف زنان تبري بود، خوراك مردمان اين منطقه نان، برنج، باقلا، ماهي، گوشت و مواد لبني همراه با سير و پياز بود. لباس آنان شامل پارچه هاي نرم و نازك براي جامه هاي زيرين، و لباس رويي كلفت و دراز بوده است.
روستاييان مُچ پيچ به پا و دست مي بستند از پارچه هاي يكرنگ ويكنواخت استفاده نمي كردند، زن ها روسري بر سر داشته اند با كلاهكي در زير روسري و با گيسواني تاب داده كه از پشت تا قسمت مياني بدان آويزان مي شد. گفتني است كه زنان به همراه مردان آزادانه به كار و فعاليت مشغول مي شده اند و از مردان روگيري نمي كردند.
از ميزان خراج تبريها به دربار ساساني دقيقاً آگاهي نيست، اما در دورة ساساني سه نوع باج وجود داشته است :
1- باج از مردم شهرنشين و پاكزادگان (نجبا)
2- باج از مردم شخصي كه از روستاييان مي گرفتند
3- باج زمين از يك سوم تا يك ششم محصول، پس از تعيين مقدار كشت حقيقي و نسبت بارآوري زمين.
نيروهاي رزمندة تبري از سه بخش روستايي، شهري و پاكزادگان (نجبا) و در رسته هاي سواره، پياده و تيرانداز تشكيل مي گرديد.
راههاي تبرستان در زمان ساسانيان
راه آمل به ميله (مله امروزي) و تا ترنجه (ابوالحسن كلاميان درونكلا و گنج افروز امروزي شهرستان بابل) و به چمنو (بخشي از شرق قائمشهر) و به ساري و به مهروان (ميان راه ساري به طرف بهشهر) و به لمراسك و به ناحية ناموئة امروزي و به تميشه (پايان مرز تبرستان در قسمت شرق حد فاصل بندرگز و كردكوي كه از ميان رفته است ) و از آنجا تا استرآباد (گرگان فعلي) . و از راه آمل از طرف غرب به ناتل (نور) به چالوس و به كلار (از شهرهاي مشهور تبرستان بوده است). و از راه آمل به جنوب به پرسب يا پرست (جزء ليتكوه) و به لارز دژ و به كنازك (گزنك) و به پلور و به اسك و نامهند (بومهن) و به برزيان و به ري. و راه آمل به بندر مشهور الهم (اَهْلَمده- اَلَمْدِه ) .
1- قزويني، زكريا محمدبن حمود. آثار البلاد و اخبار العباد. ترجمه عبدالرحمن شرفكندي(هژار) تهران، موسسه علمي انديشه جوان، 1366: ص 178.
1- د. مرگان: تمدنهاي اوليه، ص 59.
2 – دكتر محمدجواد مشكور: مقدمه تاريخ تبرستان، مير ظهيرالدين ، ص 9.
1 – دكتر بهرام فره وشي: ايرانويج، چاپ سوم، انتشارات دانشگاه تهران، ص 32.
1 – دكتر جواد مشكور:ايران در عهد باستان ، چاپ ششم ص 7، انتشارات اشرفي.
1 – تنسر در نامه خود ادعا مي كند كه در پايان فرمانروايي اشكانيان پتشخوارگر تواماً با گيلان و ديلمان و رويان و دنباوند تحت فرمانروايي پادشاهي به نام جسنف شاه بود (مقدمه تاريخ تبرستان، ميرظهيرالدين، محمدجواد مشكور،ص 134)
2 – دارمستر اين سند را بعد از ((كتيبه هاي هخامنشي)) و ((اوستا)) قديميترين سند تاريخي ايران ميداند اگرچه اصل پهلوي آن به دست نيامد و باترجمه هاي متعدد احتمالاً تغييراتي دراصل نامه بايد داده شده باشد.